برگ خشكی
- بیسبب -
هی تِك و تِك میكرد
وطناب رخت در ايوان خاك آلود همسايه
به ساز او
تپيدن كرده بود آغاز
و در مأوای مسدودِ دو سوی خويش
در آن محبس!
برای لحظهای عريانی بیرشك
جهان را دست افشان بود....
تكه ابری از حضور خويشتن مأيوس
و نژند از خاطرات پاك و ناپاك سفرهايش
- و سرمای نفسگير هوسهايش -
دلش را با دو دست خويش بگرفته به سر میبرد
و سر را در گريبان جا به جا میكرد
الفبای رميدن را هجا میكرد...
كودك پژمرده رنگی
با دو زانوی سياه از كثرت رؤيا
و دو بافه موی ژوليده
نرم نرمان
در عبور از راه ِ چون هر روز
بي تلألو پایپوشش را به خاكِ سرد وخيسِ راه
میآلود
دخترك چون آسمان بود
آبی ِ آبی
ولی بر چهرهاش
رنگی به غير از انعكاس پرتو خورشيد
- در پايان يك ديدار پاييزی -
نمیديدی
و از بشكفته دستان يلهوارش
- از آن پر مهربانی شاخ -
گُلی
جز خارزخمِ بوسهی سنگين ِ سلطان ِ شقاوتها
نمیچيدي
ازيرا طفل تنها بود...
باد میآمد
و زائر
در پناهِ هر مسافر جايگاهی آشنا
آرام و ايمن بود
زائر تنها
چنان بشكوه و بَرجا بود
كه تندر را
جسارت بهر غريدن نمیجنبيد
و سايه
- آن هميشه رهرو مرموز -
به كرنش
بر فرازش پاسداران بود
ولی آن كوه آرامش
به چشمان ظريفی
كاين زمان در چهرهیكودك
چنان مسحور
در كار تماشا بود
چگونه جلوهگر میشد؟
چگونه؟
همچو سنگی، بوتهای، برگ گياهی؟
و يا چون يك مترسك!
وجودش عاری از هر لرزش سهو و خطاكاری
- كه انسانها نشان زندگانی فرض میدارند -
و يا خود يك توهّم بود؟!
سرابی از خراش آلوده تنديسی
كه در كنجی در اين صحرای پهناور فروخفته!
و اكنون بر پريشانحالی نظّارگان
شادان و خندان است!
ولی نه
باد
در تاراج خود بر چهرهی آن هيبت ساكن
تمام طرّهها را بیسكون میساخت
و هر اِستاده جزئی را نگون میساخت
ولی در نِینِی چشمان او
خود سرنگون میشد
تمام زندگی در پرتويی از ديدهگان شعلهسوز او نهايت بود
ازيرا زائر تنها
درون خويش را گرم زيارت بود...
...
باد میآمد
برگ خشكی
- يك نفس -
رؤيای معصوم سپيدی را صدا میكرد
وكودك
دور دستان
توسن ِ نوپای ذهنش را
به دنيای جديدی
آشنا میكرد...
24/2/1375




