انبان کوچکی دارم
با سرانگشت؛
می توانی اش کاوید...
با حسرت می اندیشم:
آن هنگام که
کهکشانی می بلعد
سیاه چاله در آسمان ،
در انبان من دانه ای
یا سرگینی
چه تفاوت؟
جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود
انبان کوچکی دارم
با سرانگشت؛
می توانی اش کاوید...
با حسرت می اندیشم:
آن هنگام که
کهکشانی می بلعد
سیاه چاله در آسمان ،
در انبان من دانه ای
یا سرگینی
چه تفاوت؟
باد صبا!
دلتنگ گام آهنگين تو
در گرماي فرح بخش سايه
در ظهر قالي وچراغ
وخيابان هاي خلوت سي سال
و بوي دَم برنج كه بر دست هاي مهربا نان
تپشي پاييزي مي يافت...
آوخ!
به كه مي توان گفت كه نداند
كه حس شرم را جويدن
بتواند
بي آنكه تفاله اش را بر زبان آورد
تفاله ات را
خواب
ديگر ضرورتي خواهد بود
بيش تر از آنك
كه بايد آنرا رفيق شد
در راه
در بيداري
و در حضور مفرط هر زمانه گي
باشد
كه جنبش نرم تو در لابه لاي برگ هاي درختان
اي باد صبا!
در لا به لاي طره هاي پريشان
در آرامگاه مسرت هاي از يادرفته من
و وجد هاي فراموش شده كودكي دلتنگ
رستاخيز خاطره اي گردد
هر چند نفيس
هرچند قديم
گلایه
نیاموختیم
از مردمان درنوشته
کمال کلام را
نیامیختیم
با مرده ریگ جشن هزاره
صفای نبات را
در منتهای مستی ما
عاشقانه ایست
فریاد میشود
هر روز
رأس ساعت عشق:
ای که تو لقمه ترینی
واسه گشنه های عالم
ای که تو سینه ترینی
واسه دشنه های عالم