تبليغاتX
پرهیب

پرهیب

جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود

 

مي‌خواستم دوباره يه چيزي بنويسم راجع به توقيف شرق كه يهو اين از ذهنم گذر كرد:

 

اكنون كه نمي‌رسد خبر هيچا هيچ!

در باب گذر از اين ره پيچاپيچ

 

از تن به درآورم دگر جامه‌ي رزم

كه‌ «اي هيچ براي هيچ در هيچ مپيچ»

 

همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 16:16  توسط پرهیب  | 

 

آن دلهره‌ي هميشگي، آن دلواپسي مزمن عاقبت تعبير شد. شرق را بالآخره توقيف كردند. تنها روزنامه‌اي كه مي‌خواندم. تنها روزنامه‌اي كه ارزش خواندن داشت. نه، تنها روزنامه‌اي كه مي‌بايست خواند تا فضاي كسالت بار دوران احمدي نژاد را بتوان تحمل كرد.

 

لوگوي شكيل و به ياد ماندني شرق

 

راستش هميشه انتظار اين را داشتم كه ديگر تاب نياورند روزنامه‌اي با هزينه‌ي خصوصي با چنين مخاطب گسترده‌اي بدون وابستگي و تبليغ حزب يا گروه معيني - تنها تحت عنوان كلّي اصلاح طلب-  آن هم با درپيش گرفتن يك مشي متعادل منتشر شود و چنين گستره‌ي متنوعي از مطالب و تحليل‌ها را سخاوتمندانه در اختيار خوانندگان مشتاق قرار دهد. افسوس كه اين اتفاق در شرايطي افتاد كه شرق با گذر پله پله از موانع، در آستانه رسيدن به عالي‌ترين سطح كار روزنامه‌نگاري حرفه‌اي در اين ساليان بود و عن‌قريب بود كه استاندارد جديدي رادر اين حوزه معرفي كند.

آخر نمي‌شود كه در اين عرصه راست راست راه بروي و هيچ خطايي نكني و دل همه را بدست آوري. هميشه اين واقعيت را بارها و بارها ديده و آزموده‌ام؛ اكثريت پر خطاي نابهنجار وجود راست روان خوش سيما را تاب نياورده وتوهين به خود تلقي مي‌كنند و به هر ترتيب شده بهانه‌اي براي حذف ايشان مي‌تراشند. مگر «خر» ي رادر مقابل «اسب» ي قرار دادن تعريف واضح و مستقيمي دارد كه توهين تلقي شود؟ توهين به چه كسي؟ مگر نه اينست كه حزب دمكرات آمريكا «خر» را به عنوان نشان و نماد خويش برگزيده است؟ شايد دمكرات ها از شرق شكايت كرده‌اند و ما بي‌خبريم!

حقيقتش را بخواهيد حكايت توقيف روزنامه شرق بيشتر به قصه‌ي آن لطيفه‌ي مشهور مي‌ماند كه «...ديگه گوزيدي!» زيرا مخاطبين روزنامه اگر از گروه علاقمندان به مسائل سياسي باشند (كه اكثراً هم هستند) به قدري تحليل‌هاي متنوع و مطالب قابل تأمل در اين روزنامه برايشان فراهم است كه به خوبي دوغ را از دوشاب تشخيص مي‌دهند و ديدن كاريكاتور مورد مناقشه به هيچ وجه نقش تعيين كننده‌اي در مشخص كردن «خر» مورد نظر در عرصه‌ي بينش سياسي ايشان نخواهد داشت. ديگر مخاطبان شرق هم – كه انصافاً به سبب صفحات فوق العاده‌ي ورزشي، هنري، اجتماعي... از تنوع جالبي برخوردارند – اصولاً متوجه چيز خاصي در اين كاريكاتور نشده‌اند و اگر نبود اين جنجال مسخره، شايد هيچگاه هم متوجه نمي‌شدند.

به هر حال اينگونه اتفاقات براي ما مردم سرخورده كه قوز كرده در آفتاب، قضا و قدر خويش را انتظار مي‌كشيم، هرچند كه تازگي ندارد ولي روز به روز دردناك تر مي‌شود. آيا مي‌توان اميد داشت كه اين بار تلنگري -هرچند ناچيز- بر اين همه خمود و كسالت وارد شود؟

هركس اگر وسيله‌اي، شيوه‌اي ، طريقي براي اعتراض مدني به اين اتفاق نامبارك مي‌شناسد لطفاً مرا بي‌خبر مگذارد، كه همراهم.

اينان اگر بتوانند خورشيد را هم توقيف مي‌كنند تا هر روز از شرق طلوع نكند...

خدايا مپسند!

 

 

كاريكاتور دردسرساز!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 19:6  توسط پرهیب  | 

خداوند حضرت استاد ميثم را عمري بلند دهاد كه چون رستم كه مردانه تيغ از نيام برميكشيد، پنجه بر قلم (بخوانيد كي بورد) ميبرد و چنان پرشور مينويسد كه نسيمي از توفانش بدين صفحه ي دلمرده ميرسد و پوسيدگي اش را لختي به تأخير مي اندازد. اين را به عنوان كامنت بر پست واعظان... او نوشتم:   

 

آري دكتر سروش برآشفته است واين كاملاً هويداست. لزومي ندارد تلقي سنت مدارانه اي از دين داشته باشي تا متوجه اين وضعيت ويژه رفتاري بشوي.

 ميثم عزيز با يك نكته سنجي مثال زدني مواردي بسيار معدود از واكنشهايي غيرمتواضعانه از يك «انسان» غير معصوم را كه در اين سالها بيشتر در معرض آن بوده است تا متعرض به آن، گردآورده و به پيشگاه قضاوت ما نهاده است. شايد انتظار اينكه مردي با دانشي چنين سترگ بر حكمت دين و تسلطي چنين كم نظير بر ادبيات عرفاني و كلاسيك پارسي همواره رفتاري بي نقص و به كمال از خود بروز دهد، غير عادي به نظر نرسد. اما واقعيت اينست كه به قول آقاي خاتمي : از ابرمردي پشيمان گشته ام / مرحمت فرموده انسانم كنيد! (تعبير از خودم) هر انساني بالآخره در يك جا از درد مي نالد و شايد هذيان هم بگويد. سروش را با اين شمايل بيشتر باور ميكنم.

به نظر من اين واكنش هر چند كه غيرقابل انتظار است  اما نشانه ارزشي است كه ايشان براي نظر دكتر نصر قائلند. زيرا واقعيت اينست كه فحش دادن بزرگان، بيشتر "شهامت" ميخواهد تا "عداوت" و اينگونه ناسزا گفتن از اين درگه بدان درگاه، بيشتر "توجه" است تا "تخاصم"  . آنهم از سوي كسي كه غالباً ديگران را همتراز خويش به مصاف نمي بيند. بنابراين وقتيكه بدينسان از سوي تنها كسي كه به مقابله شايسته ميداند، به هيچ انگاشته ميشود و تحقير مي شود (زخمي صعبناكتر از به هيچ انگاشته شدن نديدم)،‌ از درد به خود ميپيچد و فرياد مي كند. شايد از يك نگاه بشود رفتار ايشان را فرياد حلاّج از كلوخ شبلي مثال آورد كه « او ميداند».     

 

   
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 16:58  توسط پرهیب  |