پوشش از پوزهام برگير
ديگر پرواي پدرسوختگانم نيست
پژمرده خواهم شد
پژمان و پردرد
پس
به پيرايه هم نيازي نيست
جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود
پوشش از پوزهام برگير
ديگر پرواي پدرسوختگانم نيست
پژمرده خواهم شد
پژمان و پردرد
پس
به پيرايه هم نيازي نيست
غريب و بي ملاحظه است
ذهن من
به سان معماري كه با وسواس كاشيها را دستچين ميكند تا معرٌقي دلخواه بر حاشيهي ديوار مسجد يا مقبرهاي مصوٌر كند
يا به سان كودكي در بازي با تكههاي يك پازل
از ميان اين همه لحظهها، نفسها و سخنها تنها آنچه را كه ميپسندد، به خاطر ميسپارد و باقي را...
ذهن من
مراد خويش را يافته و ميداند چه ميسازد
و من
شرمسار از اينهمه خيرهسري
بايد به جبران بياعتناييهاي او
با گردني خميده به پهلو
و نگاهي به زير
نگران قضاوت ديگران باشم
...
من اسير ذهن خويش هستم
...