برخاسته ام از خواب
ته نشین رؤیا در چشمم
سپس
و سپس
میرسد مرگ نگاشته ء قیصر
که باز هم دیر شد
زود!
جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود
اين ابهام پهناور
كه زيست ميكنيم در آن
نواهاي راهنما
كه دريغ ميكنند
راه نجات را
و ياران زخم خورده
كه سرخوشانه
و بازيگوش
به پيشباز آمده بودند
كشتي نشستگان را...
ساحل مرگ را ميپيمايند
اكنون
ساحل مرگ را ميپيماييم...
افسوس!
چه دستنيافتني مينمايد
روياي شيرين آدموارهگي
آدميان دروغزن
به دريا دميدهاند
دشنام را
و شقاوت را
« به بهانه خودکشی دسته جمعی دلفین ها در دریای عمان »