از من خبربگير
از من در اين خمودی ِ خونبار
در اين سرای سرخ و سپيد و سبز
در اين هوای سبز
از من خبر بگير
از من كه با گلوی بريده
از گلايه تهی گشته ام
ازمن
خبر بگير
من ناگفتنی ترين ِ نواها را
به نجوا نويد می دهمت
جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود
از من خبربگير
از من در اين خمودی ِ خونبار
در اين سرای سرخ و سپيد و سبز
در اين هوای سبز
از من خبر بگير
از من كه با گلوی بريده
از گلايه تهی گشته ام
ازمن
خبر بگير
من ناگفتنی ترين ِ نواها را
به نجوا نويد می دهمت
در ساحل نشسته ام
خيره به امواج
يارای نشستن ام نيست
كه بر كرانه ی دريا
هميشه رقص افسونگر امواج
اغواگرانه
مرا به پهنه فراخوانده است
.
.
به من بگوييد ای دوستان !
آبي ِ دريا پس انداز ِ هزارتوی كدام افسانه ی سر به مهر است
كه من
هميشه كاكل امواج را سبز ديده ام