تبليغاتX
پرهیب

پرهیب

جاییکه نور نباشد تنها سایه ای محو از حضور خود خواهی بود

اين شعر را در اواخر دوران دانشجويي به مناسبت يك شب شعر كه از قضاي روزگار همزمان شده بود با ايام حج، نوشتم. به نظرم رسيد بد نيست اينجا هم بذارمش.

 

 باد م‍ی‌آمد

برگ خشك‍ی

- بی‌سبب -

هی تِك و تِك می‌كرد

 

وطناب رخت در ايوان خاك آلود همسايه

به ساز او

تپيدن كرده بود آغاز

و در مأوای مسدودِ دو سوی خويش

در آن محبس!

برای لحظه‌ای عريانی بی‌رشك

                             جهان را دست افشان بود....

 

تكه ابری از حضور خويشتن مأيوس

و نژند از خاطرات پاك و ناپاك سفرهايش

- و سرمای نفس‌گير هوس‌هايش -

دلش را با دو دست خويش بگرفته به سر می‌برد

و سر را در گريبان جا به جا می‌كرد

الفبای رميدن را هجا می‌كرد...

 

كودك پژمرده رنگی

با دو زانوی سياه از كثرت رؤيا

و دو بافه موی ژوليده

نرم نرمان

در عبور از راه ِ چون هر روز

بي تلألو پای‌پوشش را به خاكِ سرد وخيسِ راه

می‌آلود

دخترك چون آسمان بود

آبی ِ آبی

ولی بر چهره‌اش

رنگی به غير از انعكاس پرتو خورشيد

- در پايان يك ديدار پاييزی -

                   نمی‌ديدی

و از بشكفته دستان يله‌وارش

- از آن پر مهربانی شاخ -

گُلی

جز خارزخمِ بوسه‌ی سنگين ِ سلطان ِ شقاوت‌ها

                   نمی‌چيدي

                   ازيرا طفل تنها بود...

 

باد می‌آمد

و زائر

در پناهِ هر مسافر جايگاهی آشنا

آرام و ايمن بود

زائر تنها

چنان بشكوه و بَرجا بود

كه تندر را

جسارت بهر غريدن نمی‌جنبيد

و سايه

- آن هميشه رهرو مرموز -

به كرنش

          بر فرازش پاسداران بود

 

ولی آن كوه آرامش

به چشمان ظريفی

كاين زمان در چهره‌ی‌كودك

چنان مسحور

در كار تماشا بود

          چگونه جلوه‌گر می‌شد؟

چگونه؟

همچو سنگی، بوته‌ای، برگ گياهی؟

و يا چون يك مترسك!

وجودش عاری از هر لرزش سهو و خطاكاری

- كه انسان‌ها نشان زندگانی فرض می‌دارند -

و يا خود يك توهّم بود؟!

سرابی از خراش آلوده تنديسی

كه در كنجی در اين صحرای پهناور فروخفته!

و اكنون بر پريشان‌حالی نظّارگان

                   شادان و خندان است!

 

ولی نه

باد

 در تاراج خود بر چهره‌ی آن هيبت ساكن

تمام طرّه‌ها را بی‌سكون می‌ساخت

و هر اِستاده جزئی را نگون می‌ساخت

ولی در نِی‌نِی چشمان او

          خود سرنگون می‌شد

تمام زندگی در پرتويی از ديده‌گان شعله‌سوز او نهايت بود

ازيرا  زائر تنها

درون خويش را گرم زيارت بود...

...

باد می‌آمد

برگ خشكی

          - يك نفس -

رؤيای معصوم سپيدی را صدا می‌كرد

وكودك

دور دستان

توسن ِ نوپای ذهنش را

                   به دنيای جديدی

                             آشنا می‌كرد...

 

24/2/1375

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 19:7  توسط پرهیب  | 

 

به ياد می آورم تبسم ناتمامی را كه بر ديوار نقش بستم

در ميان بندها

ترانه می ديدم

 

به ياد می آورم فرياد را

كه رهايم كرد

و دوباره در بند

 

به ياد می آورم سرمايه ی اين سلاله ی سروقد را

كه سرود بود و سنبل

 

و آنگاه

پژواك سهمناك فرياد بود

كه با خنده ی بغض آلود ديوار

باورها را از بند رها می كرد

 

 

 

درخشش خورشيد

لطافت باران

نوازش نسيم

سبزينه ای از خاك سر بركشيده به سودای سروری

دستان من

نگاه تو

گام های ما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 11:8  توسط پرهیب  | 

 

در ساحل نشسته ام

خيره به امواج

يارای نشستن ام نيست

كه بر كرانه ی دريا

هميشه رقص افسونگر امواج

اغواگرانه

مرا به پهنه  فراخوانده است

.

.

به من بگوييد ای دوستان !

آبي ِ دريا پس انداز ِ هزارتوی كدام افسانه ی سر به مهر است

كه من

هميشه كاكل امواج را سبز ديده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 16:51  توسط پرهیب  | 

من کجا خوابیدم؟

من کجا بیدارم؟

به چه آیین نوازم سازم؟

یا چه سان پردازم

کلماتی که آیند به بازوی خیال...

.

.

.

تو بدان از اینک ای بی همه چیز !

آنکه گوید همه «چیز»

سوگل اهل تمیز

به هزاران سخن ناسره نیز

نتوانی اش به در کرد

ز میدان ستیز !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 14:10  توسط پرهیب  | 

بر زمین گذاشتم پرچمی

بر زمین گذاشتی پرچمی

 

گفتم این صلیب را مگر، هر که برافرازد

جز پیکر من به بالای آن است

گفتی این دخمه را مگر، هر که برکند

جز استخوان من سنگفرش آن

پس

بر زمین گذاشتم پرچمی

بر زمین گذاشتی پرچمی

سودای بزرگی در سر داشتم- بی قرار

سودای پرواز در سر داشتی- بی شکیب

گنجی نیافتم، به بزرگی

بالی نیافتی، به پرواز

پس

بر زمین گذاشتم پرچمی

بر زمین گذاشتی پرچمی

 

اینک من از فراز چلیپا

آنک تو از فرود لحد

چار بهار را به حسرت

چار بهار را به ماتم

به ناگزیر،

 

سودای بزرگی- سرکوفته

سودای پرواز - در مزار

خاک لحد اما، نه چنان سخت

و پای صلیب نیز،

 

شاید که دست برآرم

شاید که دست برآری 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت 1:49  توسط پرهیب  | 

 براي فرسودگان شاه‌بيتی خواهد آراست

پالوده،

براي آسودگان نی‌لبكی خواهد نواخت

سزاوار،

و من خرامان می‌نشينم بر زيرانداز گرم خوش‌خيالی‌هايم

مسحور و بي‌خلجان،

می‌نگرم ژرف

برعبور سردی كه به يغما خواهد برد

ارجمندی كوتاه بي‌نوايی‌هايم را

 

بي‌سبب بسآمد لحظه‌ها را می‌پايی

دجال را

[شگفتا !]

خانه در تيرگی پستوی خاطرماست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 16:45  توسط پرهیب  | 

 

برخاسته ام از خواب

ته نشین رؤیا در چشمم

سپس

و سپس

میرسد مرگ نگاشته ء قیصر

که باز هم دیر شد

زود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 17:23  توسط پرهیب  | 

 

ترانه‌هايي بي‌مقدار

بر يادمان تهوّع پر‌شكوه يك نسل

كجاوه‌هايي خالي

بر گُرده‌‌ي رنجورِ ساربانان ِ شترمرده

و سايه‌هاي بلند پاييز

پيشبازِ عقوبتي ناگزير

 

اي...

اي سپيد چهره

سيه چشم،

من شوميِ گام‌هاي قابله را شنيدم

وقتي كه خاك سرد را

بر جسم پُرتپش طفل
مي‌فشرد

 

اي سرو قامت

من مسخِ چشمان پدر را ديدم

آنگه كه گَنده لاشه‌ي كفتاري را

بر جاي طفل

به بر مي‌فشرد

 

رعناي من

سيمين ِ ساق‌هايت را بر دامنه‌هاي هنوز سبزِ نگاهم

بي شولاي شرم

گيسو افشان

گرم

چميدن بيآغاز

 

دير نخواهد بود

مجال نفس را

كمال قهقهه راه بربندد

 

پروا مكن

 

كفتار

 پروار گشته است

مرگ خويش را

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 12:38  توسط پرهیب  | 

 

چندي پيش دفتر حكيم نيشابور را سعادت تورقي كوتاه پيش آمد. صراحت و گزندگي اين رباعي مو بر تنم راست كرد از شوق.

 

در فصل بهار اگر بتي حورسرشت

يك ساغر مي دهد مرا بر لب كشت

 

هرچند به نزد عامه اين باشد زشت

سگ به زمن است اگر برم نام بهشت

 

فكر كنم اگر روزنامه‌اي جرأت به خرج دهد و چنين مضموني را به نثر يا به نظم چاپ كند، حكم ارتداد مدير مسؤول كمترين مجازاتش باشد.  

 

.  

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 15:19  توسط پرهیب  | 

 

كوچكا دخمهاي كه زيسته‌ام

آويخته‌ام

بر سر در آن

ريسه‌هايي پيچ‌دار

تنيده ز پيشاني‌هايي پر چروك

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 16:54  توسط پرهیب  | 

 

ناگهان رؤيا شدم

رؤيای محوی از تمام چترهای نيمه بسته

 

ناگهان چيره شدم

بر لذت تلخ حقيقت

بر

شکوه قاطعيت

بر کمال نقص

 

هستی من نكته ای شد

نكته ي باريك ونغزي

كه شبانروزم عيان بود و نمي ديدم

چه تقديري!

 

هستی من لحظه ای شد

لحظه ی ترديد دائم

لحظه ی پايای شکی معتبر

در ارزش باليدن و

رفتن....

 

و....

 

کنون مي نوشم از شهد زوال

اين آخرين بند

 از کتاب آفرينش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 0:2  توسط پرهیب  | 

 

 

گلایه

 

 

نیاموختیم

از مردمان درنوشته

کمال کلام را

 

نیامیختیم

با مرده ریگ جشن هزاره

صفای نبات را

 

در منتهای مستی ما

عاشقانه ایست

فریاد میشود

هر روز

رأس ساعت عشق:

 

ای که تو لقمه ترینی

 واسه گشنه های عالم

 

ای که تو سینه ترینی

واسه دشنه های عالم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/25ساعت 16:37  توسط پرهیب  |