به ياد می آورم تبسم ناتمامی را كه بر ديوار نقش بستم
در ميان بندها
ترانه می ديدم
به ياد می آورم فرياد را
كه رهايم كرد
و دوباره در بند
به ياد می آورم سرمايه ی اين سلاله ی سروقد را
كه سرود بود و سنبل
و آنگاه
پژواك سهمناك فرياد بود
كه با خنده ی بغض آلود ديوار
باورها را از بند رها می كرد

درخشش خورشيد
لطافت باران
نوازش نسيم
سبزينه ای از خاك سر بركشيده به سودای سروری
دستان من
نگاه تو
گام های ما
