ميخواهم براي اولين بار در عمرم از هامون بنويسم. از اين دوست قديمي، از اين رفيق صميمي. از اين خاطرهي ازلي و داغ ابدي. از تأثيرگذارترين فيلمي كه ديدهام بنويسم.
اولين چيزي كه از ديدار نخستين با هامون بهياد ميآورم اين است كه جوانكي بودم در ابتداي دورهي دانشجويي با كلهاي پر باد و پريشان كه هر روز تعداد تارهاي پشت لبش را در آينهي دستشويي وارسي ميكرد و نگراني هميشگي از جلوهي بيرمق آن در مقابل سبيلهاي پرپشت دوستان. يادم ميآيد كه جوانك آن روز در سالن سينما با شگفتيِ تمام، اشكهايي را بر روي گونه احساس كرد كه برخلاف اشكهاي هميشگي، شرمآور نمينمود. او چيزي فهميده بود، كسي را شناخته بود كسي كه آشنايي غريب بود و براي اولين بار، دركي از انسان بودن را در او ايجاد كرده بود.
به درستي نميدانم كه دليل اين اتفاق چيست. تقريباً همهي كساني كه ميشناسم نوعي رابطهي دروني با اين شخصيت برقرار كردهاند. با اين اسطورهي زوال، اين قهرمان ناتواني و اين شهسوار سرگشتگي. دقيقاً نميدانم چه چيز در اين موجود باعث چند وجهي شدن آن شده است ولي شايد ويژگي مهم شخصيت او در قالب آرزويي دست نيافتني از قول خودش در اين مونولوگ انتهاي فيلم بيان ميشود «دنيايي پراز عشق و صفا».
و هامون عاشق است. عشقي كه از اشتياق غريزي او به زيبايي سرچشمه ميگيرد و كمالي كه تنها در سايهي اين وصال دائمي معنا مييابد. اما اين تنها اوست كه عاشق است و يا چنين عشقي تنها براي اوست كه مقدس است، كه پناهگاه است، كه جهان است. پس ابراهيموار هر كاري ميكند كه آنرا حفظ كند و تعالي بخشد.
او دست و پا ميزند، چنگ مياندازد و رسوايي ميكشد تا حيات آرمانياش را در اين عرصهي سهمناك كه نميتوان حتا جبههي باطل را به درستي مشخص كرد، زندگي كند.
واقعاً لازم است يكبار از كسي بپرسم كه وجه تمايز روشنفكري با خيالبافي در كجا است. انسانهايي كه قواعد زيستن را بلد نيستند و ميخواهند هرطور شده با استدلالات خويش آن را به شكلي انتزاعي مطابق با آرمانهاي زيباي خود تغيير دهند. اتفاقي كه هرگز رنگ واقعيت به خود نميگيرد و اين گامهاي لرزانِ نااستوار بر زمين ناهموارِ واقعيتها، تنها چيزي است كه نصيب ايشان ميگردد.
وديگر چه ميماند زماني كه به نقطهي ناگزيرِ روبرو شدن با سلسلههاي هزيمت ميرسي....جز انتظار معجزهاي.
اين است شكوه هامون. وجهي اساسي كه به او جنبهاي بيهمتا ميبخشد.
براي انساني كه از پنجرهاي متفاوت و نقشآميز به دنيا مينگرد، روبرو شدن با ضعف وحقارت توان انساني، امري ناگزير است. پس برغم باورهاي عوامگريزانهاي كه ارج مينهد، به ريسمان معجزه چنگ مياندازد و آن را معنايي تازه ميبخشد.
به راستي جز معجزهاي، چه چيز ديگري ميتواند اين همه ناسازگاري را به يكباره عاقبت به خير كند. اين همه چنگ اندازي، اينهمه لگدپراني و اينهمه سرخوردگي به مأوايي نياز دارد كه اتكايي باشد در هنگامهي سقوط.
آيا آن پناه مستحكم علي عابديني است كه به مدد عرفان هنوز بر پهنهي امواج بيرحم ميتواند نفسي را به جانِ ملالگرفته و نااميد هامون و روح زخمخوردهي اين انسان آرمانگراي بينوا، بازگرداند؟
....
بايد اعتراف كنم كه از روزي كه با هامون آشنا شدم يك همذات پنداري هميشگي با او گريبانم را گرفت و ديگر رهايم نكرد. انگار كه با يك پيشگويي تاريخي روبرو شده باشم در هر قدم قدرت قاهرانهاش را در غير قابل اجتناب بودن وقوعش، احساس ميكنم و به شكلي حقيرانه از آن لذت ميبرم. هرچند كه گهگاه پيش ميآيد كه به سبب درگيريهاي روزمره، نام اين دوست قديمي را از ياد ميبرم و ديدن دوبارهي آن – هرچند كه ناجوانمردانه در تلويزيون سلاخي شده باشد- برايم يادآوري فرخندهاي به شمار ميآيد.

فراخوان دوستداران "هامون" توسط ماني حقيقي : هامون بازان جهان كجاييد؟

